تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


چند ساله شهر بازی نرفتم؟  

 
در تمام داستان ها شهرِ بازی جایی است که همیشه یک بچه گم می شود و هیچ وقت پیدا نمی شود . من هم یک روزی در شهر بازی گُم شدم . احساس مرگ کردم . فکر می کردم تمام آدم های اطرافم می خواهند سَرم را بِبُرند و کُلیه هایم را در بیاورند .. اما خب کسی با من کار نداشت . حتی نگاهمم نمی کردن. تهش دو تا کِشیده بود که بعد از پیدا شدنم نوش جان کردم.  

ادامه مطلب  

نع!  

بعد از کامنت دیوار به این فکر کردم که من از چی فرار میکنم؟
بعد به این نتیجه رسیدم:«ازدواج»!!
انصافا یک ماه پیش به ازدواج فکر کردم.
یه مرد با تمااااام خصلتهای یک انسان واقعی.
اما کمی فقط کمی کچل‌‌..:///////
هر کاااااری کردم فرار نکنم نشد:/ 
رار کردم!

ادامه مطلب  

 

عصری داشتم به این فک میکردم ک خب بلاخره یه روزیم خوشیای من میرسه
دیگه قرارم نیس ک تا ابد من همینطور افسرده باشم..روح و جسمم مریض باشه
خدا وعده داده بعد سختیا اسونی ای هم هس
دلمو صاف کردم برای این خواستگار
اما وقتی اومدن فقد رو ب اسمون کردم و با گریه ب خدا گفتم چرا با من اینطوری میکنی؟
درونم یه ام کلافه اس کــــلافه و بی قرار..اما ظاهرم بیخیال
نمیدونم چی میخام ...بهتره ب چیزایی ک نمیخام فک کنم.

ادامه مطلب  

امروز  

 
صبح که بیدار شدم بدون صبحونه چون گرسنه م نبود
مستقیم رفتم سمت جوجه هام
پوست تخم مرغ های که خشک کرده بودم رو
در مخلوط کن گذاشتم تا پودر بشن
و نون های که روی بخاری خشک کرده بودم رو هم پودر کردم
با هم قاطی کردم تا برا جوجه هام بذارم
سرچ کردم باید قایمکی تو غذاشون بذاری پوست تخم مرغ رو
سرشار از کلسیم هستن
میخوام قوی بزرگ بشن ^_^
خودمو با اون ها مشغول کردم
هنوز اسم براشون انتخاب نکردم
چون اسمی هنوز تو ذهنم نیست
خداروشکر وقتی جوجه هارو اوردم خونه
اول

ادامه مطلب  

یکشنبه است و حال ما خوب است  

تو را از میان میلیاردها آدمی که در زمین زندگی می کنند پیدا کردم.تو را در قاره ای کهن،در سرزمین خودم پیدا کردم.تو را در همسایگی درخت های گردو،در امرداد داغ تابستان پیدا کردم.در ایستگاه اتوبوس های تجریش،وقتی از بساط گاری دوره گرد برای خودت یک فال گردو خریدی،تنهایی همه اش را بی نمک خوردی و تازه در دانه ی آخر گردو فهمیدی که نمک هم برای زندگی لازم است.مادربزرگ به دختر بچه ها میگفت با نمک و به پسر بچه ها میگفت شیرین! احتمالا شیرین عقل هم از همانجا آ

ادامه مطلب  

136  

یکم پیش نزدیک نیم ساعت گریه کردم

ادامه مطلب  

تلفن همراه  

 
تلفن همراه
به محض اینکه که متوجه شدم نیست دست و پاموگم کردم و به هم ریختم.
سوار اتوبوس بودم و داشتم می رفتم دانشگاه. هر چی دور و برم را نگاه کردم کسی را نمی شناختم تا ازش کمک بگیرم. بغل دستی ام هم پیرمردی بود ناشناس ، که از همون اول خر وپف حسابی به راه انداخته بود. و فرصتی نشد تا باهاش سر صحبت باز کنم و درد دل کنم.
پریشانی احوالم باعث شد که بر خلاف دفعات قبل توی اتو بوس خوابم نبره تا حداقل برای لحظاتی فراموشش کنم.
با دوستم قرار داشتم به محض رسیدن

ادامه مطلب  

تلفن همراه  

 
تلفن همراه
به محض اینکه که متوجه شدم نیست دست و پاموگم کردم و به هم ریختم.
سوار اتوبوس بودم و داشتم می رفتم دانشگاه. هر چی دور و برم را نگاه کردم کسی را نمی شناختم تا ازش کمک بگیرم. بغل دستی ام هم پیرمردی بود ناشناس ، که از همون اول خر وپف حسابی به راه انداخته بود. و فرصتی نشد تا باهاش سر صحبت باز کنم و درد دل کنم.
پریشانی احوالم باعث شد که بر خلاف دفعات قبل توی اتو بوس خوابم نبره تا حداقل برای لحظاتی فراموشش کنم.
با دوستم قرار داشتم به محض رسیدن

ادامه مطلب  

 

دیروز من کنار کسی نشسته بودم که بیست و پنج دقیقه‌ی کامل از خودش تعریف می‌کرد. و من می‌تونستم بیست و پنج دقیقه‌ی تمام پا به پاش از بی‌کفایتی‌ها و نشدن‌هام بگم. جدا از اینکه رفتار جالبی نداشت ولی در اعماق قلبم تحسین کردم این اعتماد به نفس و مطمئن بودن از خودش رو.
آخر جلسه، وقتی استاد اشاره کرد تو بمون من کارت دارم، اون هم موند. موند که بگه من فُلان بودم و با تلاش و کوشش خودم رو به فِلان رسوندم، به نظرتون با همین فرمون پیش برم به فیلان هم می‌تو

ادامه مطلب  

 

دیروز من کنار کسی نشسته بودم که بیست و پنج دقیقه‌ی کامل از خودش تعریف می‌کرد. و من می‌تونستم بیست و پنج دقیقه‌ی تمام پا به پاش از بی‌کفایتی‌ها و نشدن‌هام بگم. جدا از اینکه رفتار جالبی نداشت ولی در اعماق قلبم تحسین کردم این اعتماد به نفس و مطمئن بودن از خودش رو.
آخر جلسه، وقتی استاد اشاره کرد تو بمون من کارت دارم، اون هم موند. موند که بگه من فُلان بودم و با تلاش و کوشش خودم رو به فِلان رسوندم، به نظرتون با همین فرمون پیش برم به فیلان هم می‌تو

ادامه مطلب  

پهن تر  

 ابتهاج تعریف میکرد: در مراسم کفن ودفن شخصی شرکت کردم ،دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند ،توی کف قبر ریختن.
از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که : این چه رسمی ست که شما دارید؟ 
گفت: توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما مدتهاست برا مرده هامون اینکار رو انجام میدیم
میگفت که چون برام تعجب آور بود, سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف. 
بهش گفتم :کجاش نوشته؟ طرف هم

ادامه مطلب  

 

شب خوبی نداشتم ، بودن کنار کسی که شبیه من نبود . گوش دادن به حرف هایی که حرف های موردعلاقه ی من نبود و ورود توی بحث هایی که دغدغه ی این روزهای من نبود . خسته بودم و هی پریود را بهانه ی کسل بودنم کردم . خسته بودم . از اینکه دخترک مدام میپرسید چرا شوهر نمیکنی ؟ سریال های تلوزیون را میبینی ؟ همان که تمام بازیگر خوشگل ها تویش بازی میکنند! خرید های عیدت را کردی؟ خانه تکانی دوست داری ؟ بیست بار گفت چرا خانه مان نمی آیی ؟ و من گفتم چشم که دست از سر کچلم برد

ادامه مطلب  

 

شب خوبی نداشتم ، بودن کنار کسی که شبیه من نبود . گوش دادن به حرف هایی که حرف های موردعلاقه ی من نبود و ورود توی بحث هایی که دغدغه ی این روزهای من نبود . خسته بودم و هی پریود را بهانه ی کسل بودنم کردم . خسته بودم . از اینکه دخترک مدام میپرسید چرا شوهر نمیکنی ؟ سریال های تلوزیون را میبینی ؟ همان که تمام بازیگر خوشگل ها تویش بازی میکنند! خرید های عیدت را کردی؟ خانه تکانی دوست داری ؟ بیست بار گفت چرا خانه مان نمی آیی ؟ و من گفتم چشم که دست از سر کچلم برد

ادامه مطلب  

318-سالگرد عروسیمونه...  

22 مرداد 88
روزی بود که همه ی ارزوهای 3 ساله ی مارو تو خودش واقعی کرد..روزی بود که یه ماشین عروسه خوشگل یه زوجه خوشحالو به رخه شهرمون میکشید..روزی که من با لباسه سپید میونه خنده های تو و خوشحالیه خودم گم شدم..روزی که دیوانه وار رقصیدم و خندیدم..روزی که بغض کردم از ریزشه بی امانه باران و بعدش شکر کردم خدامون رو برای نعمتش..روزی که مجنونم بودی و من لیلیه تو مقابله چشم ادمهای رنگارنگ..روزی بود که مزه ی عشوه گری همسرانه رو چشیدم..روزی بود که رقصه ب

ادامه مطلب  

318-سالگرد عروسیمونه...  

22 مرداد 88
روزی بود که همه ی ارزوهای 3 ساله ی مارو تو خودش واقعی کرد..روزی بود که یه ماشین عروسه خوشگل یه زوجه خوشحالو به رخه شهرمون میکشید..روزی که من با لباسه سپید میونه خنده های تو و خوشحالیه خودم گم شدم..روزی که دیوانه وار رقصیدم و خندیدم..روزی که بغض کردم از ریزشه بی امانه باران و بعدش شکر کردم خدامون رو برای نعمتش..روزی که مجنونم بودی و من لیلیه تو مقابله چشم ادمهای رنگارنگ..روزی بود که مزه ی عشوه گری همسرانه رو چشیدم..روزی بود که رقصه ب

ادامه مطلب  

مرور  

خیلی حس عجیبیه وقتی بعد از مدت ها میای اینجا و نوشته هات رو می خونی.یکی از مزایای نوشتن اینه که می تونی ببینی چقدر تفکراتت تغییر کرده.وقتی الان نوشته هام به خصوص نوشته های اولم رو که می خونم احساس می کنم خودم که نوشتمشون بهشون نقد دارم! من نوشتن این وبلاگ رو زمانی شروع کردم که سرباز بودم،محیط پادگانی و فشار اون روزها، رو طرز فکرم بعضی جاها تاثیرگذاشته،کاملا مشخصه.هرچند خط مشی کلی فکری ام آنچنان دستخوش تغییر نشده.نوشتن وبلاگ رو از خیلی وقت پی

ادامه مطلب  

مرور  

خیلی حس عجیبیه وقتی بعد از مدت ها میای اینجا و نوشته هات رو می خونی.یکی از مزایای نوشتن اینه که می تونی ببینی چقدر تفکراتت تغییر کرده.وقتی الان نوشته هام به خصوص نوشته های اولم رو که می خونم احساس می کنم خودم که نوشتمشون بهشون نقد دارم! من نوشتن این وبلاگ رو زمانی شروع کردم که سرباز بودم،محیط پادگانی و فشار اون روزها، رو طرز فکرم بعضی جاها تاثیرگذاشته،کاملا مشخصه.هرچند خط مشی کلی فکری ام آنچنان دستخوش تغییر نشده.نوشتن وبلاگ رو از خیلی وقت پی

ادامه مطلب  

به ویرانی معتاد!  

هوس عاشقی به سرم زده است. هوس اینکه دستهایی را هوس کنم . هوس کرده ام دلم بلرزد برای صدایی که مرا شیطنت آمیز به نام می خواند. هوس شیطنت کرده ام، که آتشی بسوزانم و مثل بچگی هایم مخفیانه بنشینم و گرمی اش را تماشا کنم و ببینم که چطور مرد همسایه فحش می دهد به زمین و زمان " کدوم احمقی این آتیشو روشن کرده "
هوس کرده ام احمق شوم و جلوی مرد همسایه بایستم، شکلک درآورم و با رضایت و نیشخند بگویم " خوب کردم، خوب کردم "
گیریم که شیطنت من دست و دل تو را سوزانده باش

ادامه مطلب  

اولین نمازی که خواندم...  

اوّلین نمازی که خواندم،اوّلین باری که الفبای زندگی را در درگاه خدا به جای آوردم و اوّلین باری که
قلبم برای معبود بی نیاز تپید را به یاد دارم.
    در روزی که باید نه سالگی ام را جشن می گرفتم با آوای چکاوک ها و بلبلان برخاستم، پنجره را باز
کردم، سپیده هنوز به طبیعت سلام نکرده بود و ماه هم هنوز همانند چلچراغی در آسمان می درخشید، محو
 در قندیل های آسمان بودم که نسیم، بانگ دلنشین اذان را همراه با عطر اقاقیا به من هدیه داد. حال غریبی
 را در خود احساس

ادامه مطلب  

اولین نمازی که خواندم...  

اوّلین نمازی که خواندم،اوّلین باری که الفبای زندگی را در درگاه خدا به جای آوردم و اوّلین باری که
قلبم برای معبود بی نیاز تپید را به یاد دارم.
    در روزی که باید نه سالگی ام را جشن می گرفتم با آوای چکاوک ها و بلبلان برخاستم، پنجره را باز
کردم، سپیده هنوز به طبیعت سلام نکرده بود و ماه هم هنوز همانند چلچراغی در آسمان می درخشید، محو
 در قندیل های آسمان بودم که نسیم، بانگ دلنشین اذان را همراه با عطر اقاقیا به من هدیه داد. حال غریبی
 را در خود احساس

ادامه مطلب  

هیجکس اونی که فکر میکنه نیست !  

امروز رفتم ازمایش دادم ، وقتی اون خانومه با دماغ غوزیش اومد تا ازم خون بگیره ، با دیدن سوزن یهو رنگم پرید ، حالم بد شد ! یکی نیس بم بگه دختر ، تو کی انقد سوسول شدی ؟ ولی خب فقط همه این ضعف و حال بدم برا یکی دو ثانیه بود ، وقتی سرنگو کرد تو پوستم یه گرمای خیلی زیادی تو تمام تنم منتشر شد و حس کردم اهنگ the yaers of 2525 تو ذهنم پخش شد ...
بعدش هم که بیرحمانه بهم یه لیوان یکبار مصرف دادن و دستشویی رو با دستشون نشون داد و اینگونه بود که من حس کردم چه قدر زمستون ه

ادامه مطلب  

137  

دیشب یه بحثی شد تو گپ اصلا حاااااال کردم
احسان برای اینکه معدلش بین خودمون بالا شده بود و رتبه ی 5 کلاس بود قرار بود ببره کافه
نه ک برا خودش مهم باشه ها

ادامه مطلب  

همانجا که مینویسم ، همانجا که نوشته میشوم ...  

جمعه رفتیم باغ ، خب اتفاق خاصی نیوفتاد ، البته چرا ، افروز خیلی مهربون تر شد باهام !! شنبه عربیو خراب کردم و همینطور زبانو ، امروز هم فک کنم زیستو گند زدم ، فردا هم طبق محاسباتم همه درسارو از دم برینم ، عجب هفته ی گندی ...
فقط این دوروزو برا دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه تحمل کردم ، اونم به خاطر فرشته تا بیادو باهاش حرف بزنم ،؛ قرار شده متنارو براش ببرم ، حس پرینت گرفتنشون نیست ، دلم دوستای جدید میخاد ، نیوش که همش با کیمیه ، کیمی هم همش با نیوشه ، من

ادامه مطلب  

همانجا که مینویسم ، همانجا که نوشته میشوم ...  

جمعه رفتیم باغ ، خب اتفاق خاصی نیوفتاد ، البته چرا ، افروز خیلی مهربون تر شد باهام !! شنبه عربیو خراب کردم و همینطور زبانو ، امروز هم فک کنم زیستو گند زدم ، فردا هم طبق محاسباتم همه درسارو از دم برینم ، عجب هفته ی گندی ...
فقط این دوروزو برا دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه تحمل کردم ، اونم به خاطر فرشته تا بیادو باهاش حرف بزنم ،؛ قرار شده متنارو براش ببرم ، حس پرینت گرفتنشون نیست ، دلم دوستای جدید میخاد ، نیوش که همش با کیمیه ، کیمی هم همش با نیوشه ، من

ادامه مطلب  

از آن ور بوم افتاده  

مادرم این چند وقت آنقدر به زور چپاند توی شکمم که اگر جنس معده ام از کتان هم بود لاجرم کش می آمد ! به واسطه این کش آمدن معده ام که کاملا برایم غریب هم بود شروع کرده ام به تناول که نه، چپاول غذا! خودم هم باورم نمی شد روزی برسد که شام یک ظرف پر غذا بخورم، بعد باز دلم بخواهد غذا بخو م و این بار مادرم بترسد که مبادا هوس کنم او را هم بخورم!با این تفاسیر راهی سفر شدم . راننده هنوز استارت نزده من گرسنه ام شد. عین تراکتوری که شخم بزند خوراکی هایم را شخم میزدم

ادامه مطلب  

بند انداخت!  

+ موهامو جلوشو کوتاه کن
: مریم تو مگه پریروز نیومدی همینجا کوتاه کردم برات ؟ 
+ چرا ولی خب... پس چیزه، ابروهامو بردار
: ببینم ؟ نیومده که هیچ !
+ بند بنداز صورتمو... یه کاری بکن... من داره بدم میاد از خودم. زود باش کمی عوضم کن نسبت به الان !
 

ادامه مطلب  

دیر وقت بود ...  

داشتم از بازار رد میشدم ...یکی گفت آغا بیا گوجه صلواتی ...
آوردم خونه وا کردم دیدم کیفیتش در حد لعنتی هم نیس ...
*********************************
ذستم خورد اینترنت اکسپلورر وا شد ...
دیدم نوشته هپی ولنتیاین!!!
هیچی دیگه یه خرس بهش کادو دادم ...
یدونه بوسشم کردم ... بستمش
 
 

ادامه مطلب  

دیر وقت بود ...  

داشتم از بازار رد میشدم ...یکی گفت آغا بیا گوجه صلواتی ...
آوردم خونه وا کردم دیدم کیفیتش در حد لعنتی هم نیس ...
*********************************
ذستم خورد اینترنت اکسپلورر وا شد ...
دیدم نوشته هپی ولنتیاین!!!
هیچی دیگه یه خرس بهش کادو دادم ...
یدونه بوسشم کردم ... بستمش
 
 

ادامه مطلب  

رزو ششم  

سلامامروز اگر اشتباه نکنم بیست و پنجمین روز بدون مصرف نیکوتین منه.بیست و پنج روز کم نیست برای کسی که هیچ‌کسی رو جز خدای خودش نداره که باهاش چند کلمه راحت حرف بزنه. هیچ کس نیست. سال‌ها بود که سیگار تنها چیزی بود که کمکم می‌کرد که زندگی کنم. اذیتم می‌کرد، ولی خب همیشه باهام بود. وقتی که بغض می‌کردم از تنهایی، تنها چیزی که باهام بود همون سیگاری بود که دود می‌کردم.تعداد جلساتم در هفته کم به هفته‌ای یک جلسه رسیده. کم‌کم دوباره دارم فراموش می‌ک

ادامه مطلب  

سادیسم- قسمت ششم  

نباید انتظار داشته باشید که ریز به ریز مکالمات آن شب را به یاد داشته باشم. تنها چیزی که به یاد دارم این است که آن شب ، یکی از بهترین شب های زندگی ام بود و هم صحبتی با او چنان به من چسبید که پاک زمان را فراموش کردم. حتما شما هم قبلا تجربه کرده اید یا تجربه خواهید کرد که وقتی شخص مورد علاقه تان را پیدا می کنید ،دیگر تمامی آن معیار ها و قوانین ذهنی تان کنار می روند و تازه شما آن وقت متوجه می شوید که تمام آن کسی که در این سال ها می خواستید ، یک هم صحبت ب

ادامه مطلب  

سادیسم- قسمت ششم  

نباید انتظار داشته باشید که ریز به ریز مکالمات آن شب را به یاد داشته باشم. تنها چیزی که به یاد دارم این است که آن شب ، یکی از بهترین شب های زندگی ام بود و هم صحبتی با او چنان به من چسبید که پاک زمان را فراموش کردم. حتما شما هم قبلا تجربه کرده اید یا تجربه خواهید کرد که وقتی شخص مورد علاقه تان را پیدا می کنید ،دیگر تمامی آن معیار ها و قوانین ذهنی تان کنار می روند و تازه شما آن وقت متوجه می شوید که تمام آن کسی که در این سال ها می خواستید ، یک هم صحبت ب

ادامه مطلب  

 

صلآم
بخآطر نبوده نِت نتونسدم چن روزی بیآم اینجآ و بنویسم ازش...
این چند روز اتفآقآته زیآدی افتآد... خیلی زیآد
مخصوصآ این دوروزه اخیر..نمیدونم وآقن از کجآی این قصه ی بَده دوروزم تعریف کنم امآ خب من
اینجآ میآم برآی ثبت همه چیز بخصوص چیزهآی مهم...
مآجرآ از دیروز شروع شد:برخلآفه روزآی دیگ زیآد سرحآل نبود و خیلی توی خودش بود و
اغلب شنونده....
حتی خودشم یه این حس رسیدهِ بود ک بهم گف تو حرف زدی امشب من چیزی نگفدی
من حسم بهم دروغ نمیگه حس کردم چیزی شده دآر

ادامه مطلب  

 

صلآم
بخآطر نبوده نِت نتونسدم چن روزی بیآم اینجآ و بنویسم ازش...
این چند روز اتفآقآته زیآدی افتآد... خیلی زیآد
مخصوصآ این دوروزه اخیر..نمیدونم وآقن از کجآی این قصه ی بَده دوروزم تعریف کنم امآ خب من
اینجآ میآم برآی ثبت همه چیز بخصوص چیزهآی مهم...
مآجرآ از دیروز شروع شد:برخلآفه روزآی دیگ زیآد سرحآل نبود و خیلی توی خودش بود و
اغلب شنونده....
حتی خودشم یه این حس رسیدهِ بود ک بهم گف تو حرف زدی امشب من چیزی نگفدی
من حسم بهم دروغ نمیگه حس کردم چیزی شده دآر

ادامه مطلب  

سفری به گذشته  

پایم را از مدرسه بیرون گذاشتم.حال خوبی نداشتم ؛ فکر می کردم باز هم قرار است به جایی برویم که همه چیز آن کلیشه ای و تکراری است. وارد کوچه شدم؛ باور نکردنی بود.تمامی افکارم غلط از کار درآمد.این خانه با بقیّة خانه ها فرق داشت.ساده بود امّا مثل خورشید در میان دیگر خانه ها می درخشید.شنیده بودم که قرار است به خانة فرهنگ برویم؛امّا این واقعیّت را با چشمان خود نیز دیدم.اینجا،واقعاً خانة فرهنگ و تمدّنِ شهر من است . همین که در چوبی و دو کوبه ای خانه را دی

ادامه مطلب  

سفری به گذشته  

پایم را از مدرسه بیرون گذاشتم.حال خوبی نداشتم ؛ فکر می کردم باز هم قرار است به جایی برویم که همه چیز آن کلیشه ای و تکراری است. وارد کوچه شدم؛ باور نکردنی بود.تمامی افکارم غلط از کار درآمد.این خانه با بقیّة خانه ها فرق داشت.ساده بود امّا مثل خورشید در میان دیگر خانه ها می درخشید.شنیده بودم که قرار است به خانة فرهنگ برویم؛امّا این واقعیّت را با چشمان خود نیز دیدم.اینجا،واقعاً خانة فرهنگ و تمدّنِ شهر من است . همین که در چوبی و دو کوبه ای خانه را دی

ادامه مطلب  

پایان سربازی؛ آغاز دوباره شخصی گری  

چهارشنبه ؛ آخرین روز خدمت       ساعت  22:15
امروز روز مهمی برای من بود. روزی که سربازی رو تموم کردم. روزی که یکی از مهمترین مقاطع زندگی من به پایان رسید. روزی که سرآغاز فصل دیگه ای از سرنوشت من بود، روز آغاز دوباره شخصی گری...
روز دوشنبه از موقعیت اومدم پایین. داستان اون روز هم برای خودش جالب بود! علیرضا مریض شده بود و توی سنندج مونده بود. فرمانده مون بسیار تأکید داشت که تا اون نیومده جای تو، تو حق نداری بیای پایین. اما از شانس ما اون روز تعطیل بود

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
آخرین مطالب سایت
تبلیغات
ورود به کانال تلگرام